شت آن پنجره ي رو به افق ، پشت دروازه ي ترديد و خيال ، لا به لاي تن عرياني بيد ، من در انديشه ي آنم که تو را ، وقت دلتنگي خود دارم و بس ...
از اینجا...!!!که هستم...!!!تا انجا...!!!که هستی...!!!دلتنگم...!!!
گاه نمیدانم چه پیامی را بهانه کنم تا از حال آنکه روحم با اوست آگاه شوم ، این بار که دلتنگی را بهانه کردم ،فردا را چه کنم ؟
من ماندم و ۱۶ جلد لغت نامه
که هیچ کدام از واژه هایشان
مترادف این " دلتنگی " های لعنتی نمیشوند !!
کاش دهخدا می دانست
دلتنگی معنا ندارد ، درد دارد ...
ماندم به تو اي گلشن زيبا چه نويسم
من مور صغيرم به سليمان چه نويسم
ترسم كه قلم شعله كشد صفحه بسوزد
با اين دل تنگم به عزيزم چه نويسم
دلتنگ که باشي آدم ديگري ميشوي
خشنتر ، عصبيتر ، کلافهتر و تلختر ...
و جالبتر اينکه با اطراف هم کاري نداري........
همه اش را نگه مي داري.........
و دقيقا سر همان کسي خالي ميکني که دلتنگ اش هستي.....!!!
ديرگاهيست که تنها شده ام / قصه غربت صحرا شده ام
وسعت درد فقط سهم من است / باز هم قسمت غم ها شده ام
چقدر خوب و روشن است نماي چشم هاي تو
نميرسد ستاره اي به پاي چشم هاي تو
به ماه خيره مي شوم فقط و گريه مي کنم
دلم که تنگ مي شود براي چشم هاي تو
قسم به آيه ي چشمت ، به خوبيت به صفايت / دوباره مثل هميشه ، دلم گرفته برايت .
دلم براي کسي تنگ است که گمان ميکردم : مي آيد ..... مي ماند .... و به تنهائيم پايان ميدهد_____ آمد ..... رفت ...... و به زندگي ام پايان داد
جهت ورود به جانان چت اینجا کلیک نمایید